X
تبلیغات
اين ترانه ي من است...

داشتم فکرمیکردم  ب اینکه خدا وجود دارد یا نه؟

میدانید؟فرقی نمیکند ک خدا واقعن وجود داشته باشد یا نه،هیچ کس هم نمیتواند با قاطعیت اعلام کند ک وجود دارد یا نه!

همه ش بر میگردد ب باورهایمان،شاید درست ترش این باشد ک بگوییم بر میگردد ب اینکه دوست داریم چ چیزی را باور کنیم...

من، دوست دارم باور کنم ک خداهست،با همه ی قدرت های خارق العاده ش و همه ی معجزه هایی ک یک شبه انجام میدهد...میدانید؟حتا اگر این دنیا یک رویا باشد،دلم میخاهد وقتی از خاب بیدار میشوم،از دیدن رویای شیرینی ک توش یک کسی،یک خدایی بود ک هوام را داشت و مواظبم بود و هر از گاهی با معجزه هاش کیفورم میکرد کیف کنم...

 

+بی ربط۱:نباید اجازه بدهیم دردهای فیزیکی روحمان را تسخیر کنند

+بی ربط ۲:الان یادم افتاد ک "بی ربط"چقدر برام خاطره انگیز است!!!

+بی ربط ۳:ب قول یک بابایی سعی نکنید خاطره بنویسید،چیز های مهم همیشه توی ذهن آدم باقی میمانند و یک جایی،کاملن بی هوا توی ذهنتان تازه میشوند،مثل همین بی ربط برای من...

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:58 نويسنده مينا |


راستش را بخاهی دارم روزهای بدی را میگذرانم!

نه که فکر کنی الان دارم احساس بدبختی میکنم و به زور بغضم را فرو میدهم ها...نه!حالم خوب است،خنده هام زورکی و  الکی نیست،دوستهای خوبی دارم و تو همینجا بیخ گوشمی!دیگر چی کم دارم؟

فقط...دل نگرانم!فکرم مشغول است و نمیدانم باید چکارش کنم...میدانی؟دلم میخاهد بتوانم دستهات را بگیرم.(بیشتر دلم میخاهد تو دست هام را بگیری البته!)دلم میخاهد از آن دورها هم ک شده به روم لبخند بزنی!

این گلوی گرفته و سرفه هام هم قوز بالای قوز شده برام!امروز انقدر سرفه کردم ک خون دماغ شدم و کلاسم را نصفه ول کردم و برگشتم خابگاه...

واقعا نمیدانم بی خابی هام بخاطر گلوم است یا فکر پریشانم...میدانی؟الان 3روز است ک از آن روزهایی است ک سرم درد میکند و خابم نمیبرد وحوصله ی دوش گرفتن ندارم و درس هم دارم!از آن روزهایی ک دلم کوه میخاهد!

میدانم دل نگرانی هام میگذرند،میدانم همه شان حل میشود.میدانم این روزهای سخت میگذرند و  بعدن ها مینشینیم و با هم کلی میخندیم ب مشکلات الانم،میدانم ک همه چیز عالی خاهد شد.اما میترسم.

میدانی؟خوبی ش این است ک حالا دیگر ترس هام فلجم نمیکنند.حالا ترس هام باعث میشوند بهتر فکر کنم!


پ.ن:نوشتن برای تو خوب است.چ بخانی،چ نخانی م...



+ تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 18:13 نويسنده مينا |


+در نهایت فرقی نمیکندک عقایدمان چی باشند،مهم نیست ک وجود خدا را باور داریم یا "خدا ناباوریم"!مهم این است ک باور هایمان ب کدام سمت بکشانندمان،ب سمت یک زندگی خوب،ب سمت تلاش کردن و کردن و کردن یا ب سمت فقر و بدبختی و بیکاری...

+و حسرت ِ تو را و بو کشیدن...

+زندگی دوباره شروع شده انگار...و فرار من از استاد ها همچنان ادامه دارد!=))

+ تاريخ شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 15:59 نويسنده مينا |


در نهایت سهم همه مان بچه ها و نوه هایی است -البته اگر در کار باشند - ک سالی یک بار -آن هم شاید- سری به قبرمان بزنند و هر سال هم کلی بین سنگ قبر ها دنبالمان بگردند تا پیدایمان و هر بار هم تعجب کنند و کله شان سوت بکشد از این همه آدمی ک از پارسال تا حالا مرده اند...
+ تاريخ سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 18:38 نويسنده مينا


داشتم ب دوستهام فکر میکردم.

میدانید؟من دوتا دوست دیوانه دارم!

از قضا این ها بهترین دوست های زندگیم  هستند و من هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت خیال ندارم ک اجازه بدهم ک از زندگیم بیرون بروند.

بدی دوست های دیوانه این است ک ممکن است بعد از دوماه یک خبری از آدم بگیرند.ممکن هم هست ک نگیرند!

دیروز ک یکی از همین دیوانه ها جواب اسمسم را نمیداد من عصبانی شدم و داشتم دنبال یک دلیل منطقی برای جواب ندادن هاش میگشتم.بعد ک بیشتر فکر کردم دیدم دلیل خاصی ندارد!

دیدم خودم هم گاهی از این کار ها میکنم با بقیه ی دوستهام.خودم هم گاهی چندین ماه از دوستهام خبری نمیگیرم و گاهی حتا (بدون دلیل!!)جواب اسمس هاشان را نمیدهم...دقیقن هم نمیدانم ک چرا...!

خلاصه اینکه داشتن این دوستها خوب است...دوستهایی ک هرچقدر هم ک حالت را نپرسند و جوابت را ندهند باز دوستشان داری و میدانی ک آنها هم...خب...ب احتمال زیاد، آنها هم دوستت دارند.دوست هایی ک داشتنشان خوب است و بی خبری هاشان این ترس را در دلت می اندازد ک نکند یک وقتی،خدایی نکرده از دستت بروند...

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 0:22 نويسنده مينا |


حالا سال 92 دارد تمام میشود.

بعد از همه ی بالا و پایین های 91،امسال من شبیه زن سالخورده ای بودم ، نشسته بودم و گردش آرام ایام را نگاه میکردم!

حالا ک فکر میکنم.سال 92 سال پر باری بود!خیلی طول کشید اما حالا ک فقط 4روز تا تمام شدنش باقی مانده من بلخره خودم را پیدا کردم!حالا من همان مینای سال 90 هستم با تجربه هایی ک خیلی خیلی بزرگ ترش کردند.حالا همان مینای قوی و شادم ک دیگر میداند چطور توی اوج ناراحتی ش شاد زندگی کند.حالا میدانم ک در دوری چشم ها م هم میتوانم خوب زندگی کنم...حالا مینای 20 ساله ای هستم ک خیلی بیشتر از سنش تجربه دارد!مینای 20 ساله ای ک دیگر کم کم 21 ساله میشود!


مورد بعد اینکه!من واقا عید را دوست ندارم!میدانید؟خرید عید و آجییل و عیدی و دید و بازدید فامیل ها چیزهای خوبی اند.اما هر چیز خوبی یک موقعی لذتش را از دست میدهد!

بعضی چیز ها مال دوران بچگی ست.عید هم از همان چیزهاست ب نظرم...

هر سال ب روزهای آخر اسفند ک میرسیم من خاهرم را میبینم ک با تمام وجود برای اینکه سفره هفت سین مان را چطوری بچینیم و چی بپوشیم و دکوراسیون خانه مان را چطور بچینیم ک بهتر شود تلاش میکند و حرص و جوش میخورد و با خودم فکر میکنم ک من چ موجود بی خاصیتی هستم واقا...اما خب،کاری ش نمیشود کرد.من ذوق خاصی برای عید ندارم.خوب است ک همه چیز نو میشود.شکوفه های درخت ها قشنگ اند.عید نوروز ما خیلی با معنی و قشنگ است.اما من شوق و ذوق خاصی براش ندارم!

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 0:11 نويسنده مينا |


از امروز بنده قراره به مدت یک هفته روی خودم یک سری تحقیقات انجام بدم!

قراره هر وقت ک رگم گرفت و خاستم غر غر کنم و چرت و پرت بگم برم جلوی آینه وایستم و ب خودم بگم ک این احساسا همه ش گذراست و من نباید اجازه بدم حالم رو خراب کنه!

هروقتم خاستم گوشی م رو بردارم و به دوستام اسمسای احمقانه بزنم خودمو نیشگون میگیرم!!!!

و هرروزم ب خودم میگم ک من دوستام رو برای روزای شادم میخام.اینکه اونا تو روزای بد و تاریکم(ک گذران و کاذب!!!)کنارم باشن یا نه رو خودشون انتخاب میکنن،نه من!

+ تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 21:13 نويسنده مينا


آخ ک چقدر دلم میخاد همه چیز رو بذارم کنار و اعلام کنم ک عباس(معروفی)راست میگه!"همه چیز ناتمام است. مثل پری،مثل یانوشکا،مثل پدرم(ش)..."

اما خب من هنوز خیلی با 44سالگی فاصله دارم و اگر چندتا غم کوچک و بزرگی ک توی قلبم دارم رو نادیده بگیریم دختر خوشبختی محسوب میشم...

حیف ک هنوز ی دختر 20 ساله م ک کلی کار داره انجام بده،کلی کتاب برا خوندن،کلی آدم برا دیدن و دوست داشتن و شایدم متنفر بودن.و کلی مسافرت و کنسرت برا رفتن.وگرنه حتمن بیخیال همه چیز میشدم و با صدای بلند اعلام میکردم که همه چیز نا تمام است!همه چیز!


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 11:12 نويسنده مينا


بیا دوست جان!بیا و حرف بزن!

ببین دوست جان!من میدونم که تو دوس نداری حرف بزنی،دوس نداری من هی گیر بدم ک بفهمم چته و چرا تو خودتی و اینا.

اما خب تو خودت بگو!دوست واسه چیه پس؟

دوست واسه همینه ک تو وقتی حالت خوش نیس دسشو بگیری ببریش بیرون،ببریش کوه،اصن تلفنو بردای زنگ بزنی بهش،هرچی دوس داشتی بگی،اصن چرت و پرت بگی ،انقد بگی،انقد بگی تا حالت خوب شه بیا دوست جان!بیا و حرف بزن با من!


+آخ ک چقد همه ی جمله هام تو ذهنم قشنگن اما وقتی مینویسمشون زشت میشن...

+اما تو بیا دوست جان!

+اینو هم  نگو ک نباید برام مهم باشه...

+ تاريخ چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 22:13 نويسنده مينا |


اتوبوس جای خوبیه برای فکر کردن ب زندگی

برای فکر کردن ب خودمون،برای اینکه بشینیم و ببینیم حالمون چطوره،واقا چطوره؟

من دیروز توی اتوبوس بودم،و دیروز وقت داشتم برای فکر کردن ب خودم.

میدونید؟من دختر خوشبختی هستم!

و نمیدونم چرا ماهی یک بار مثل احمق ها فراموشش میکنم!(خب البته میدونم چرا ،ولی باید کنترلش کنم دیگه!)

دیشب توی اتوبوس یک لیست از چیزهای خوب زندگیم رو نوشتم.دیروز توی اتوبوس خودم رو بخاطر دیوونه بازی هام دعوا کردم.بعد هم خودم رو بخشیدم.بعد هم قول دادم،قول حسابی ک دیگه دیوونه نشم.ب خودم قول دادم ک اگه دوباره داشتم میرفتم پایین ب لیستم فک کنم و همون بالا بمونم.اتوبوس جای خوبیه واسه این کارا!

پ.ن:یادم هست ک گفتی از سینوس و کسینوس و نمودارهاشون خوشت نمیاد.دیگه تموم شد.من دیگه فقط میرم بالا...قول...قول قول!

+ تاريخ شنبه سوم اسفند 1392ساعت 11:5 نويسنده مينا |