میدونی؟

من حالا دیگه حتا نمیدونم که تو هنوز اینجا رو میخونی یا نه،حالا من خیلی چیزا رو نمیدونم.

اما مهم نیس،ینی هس خیلی م هس اما یاد گرفتم که اهمیت ندم!یاد گرفتم ک صب کنم،هرچند میترسم انقد صب کنم و ب چیزی ک میخام اهمیت ندم ک وقتی بهش برسم دیگه برام مهم نباشه...

فک کنم باید ب ترسمم اهمیت ندم!

ب هر حال...جز اینکه با هر سختی ای هس ساکت بمونم کار دیگه ای ازم بر نمیاد و تو هم بنظر نمیاد خیلی در حال اذیت شدن باشی...

+دردناکی قضیه اینه ک حتا نمیدونم اینچیزا رو میخونی یا نه!شایدم خوبیش همینه...نمیدونم


برچسب‌ها: اولین گوجه سبز
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 15:21 توسط مينا

بچه تر ک بودم دلم نمیخاست بی بی صداش کنم!یادم هست فقط من و آبجی مامان بزرگ صداش میکردیم.

یادم نیست از کی اما کم کم بی بی صداش کردم.بی بی مهربون با لپ های گنده و موهای جنا زده و گیس شده ک از دوطرف روسری ش بیرون میزد.

بیشتر روسری هاش رو هم مامان براش میخرید،سلیقه ی بقیه را قبول نداشت،زیادی پیرزنی بود سلیقه شان!!!!

بوس هاش هم پر از تف بود!دو سه تا پوس گنده ی تف دار نصیب لپ ها و پیشانی مان میشد،شیشه ی عینکم هم همیشه کثیف میشد!

یادم هست آخرین باری ک رفت بیمارستان پیش خودم فکر کردم هرچی زوودتر بمیرد زودتر راحت میشود.یادم هست فکر کردم مردنش نمیتواند خیلی ناراحتم کند،برای رفتنش آماده م!!!!

هه...


برچسب‌ها: بی برچسب
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 22:46 توسط مينا |

یک مرتیکه ای بود که با همه ی مرتیکه ای ش یک زنیکه ای را دوست داشت

زنیکه هم دوستش داشت،خیلی خیلی دوستش داشت.

مرتیکه دیوانه بود،دوست داشتن سرش نمیشد،اصلن با گروه خونی ش جور نبود،اما زنیکه را دوست داشت.یک روزی به خودش آمده بود و دیده بود کار از ار گذشته!عاشقش شده بود ...

زنیکه بعضی وقت ها احمق میشد،حرف های احمقانه میزد،اما مرتیکه هنوز هم دوستش داشت

زنیکه میدانست مرتیکه دوستش دارد،میدانست اخلاق هاش عوض نمیشود،اما میدانست احساسش هم عوض نمیشود.میدانست احساسش آنقدر عمیق  است ک حتا بعد از مردنشان هم باقی میماند

مرتیکه میدانست زنیکه جز او کس دیگری را دوست ندارد،میدانست زنیکه جز او راه دیگری ندارد.

جفتشان دیوانه بودند،رابطه ی عجیبی بود...


برچسب‌ها: اولین گوجه سبز
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 19:49 توسط مينا

دیدید توی این کارتون های دیزنی همیشه همه چیز که خیلی بد و تیره و تار میشود دخترک قهرمان قصه میرود یک گوشه ای و به آسمان نگاه میکند و بعد توی دلش یک آرزو میکند و یک قطره از اشکش هم میافتد توی دریاچه ای،روی برگی،چیزی بعد یک ستاره ای توی آسمان برق میزند و فرداش همه چیز خوب و عالی و دل انگیز میشود؟!

چرا زندگی من اینطوری نیست؟!یعنی مشکل از اشکهای من است آیا؟!؟


برچسب‌ها: آرزویی بکن
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 19:12 توسط مينا |

دختر جون،مهم نیس این احمقا چی میگن،

کلاغ ها هنوزم قار قار میکنن...


برچسب‌ها: به خودم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 22:32 توسط مينا

حالا ک اینجا نشستم و شکمم سیر است و ایران باخت و فرانسه دارد با هندوراس بازی میکند،هرچقدر ک ب حرف هاییی ک روی دلم مانده بود فکر میکنم چیزی یادم نمیاید!

میدانید؟از جمعه تا حالا هروقت حالم گرفته میشد و فکر های عذاب آور سراغم میامد و خلاصه هروقت دلم میخاست همه ی موهام را بکنم(!!)عقل و منطقم خیلی خونسرد و آروم  اعلام میکرد ک این فکرها  همه ش بخاطر هورموناته،خودتم فیزیولوژی خوندی میدونی،بیخود خودتو لوس نکن پاشو ب زندگی ت برس!!!بعد هم میرفت و من رو با انگشتهای فرو رفته لای موهام تنها میذاشت!خب،من هم بیخیال همه ی فکرهای بدم شدم و دلم نمیخاهد حتا بنویسمشون.

حالا شکمم سیر است و ایران باخت و فرانسه دارد خیلی قشنگ بازی میکند و من هم میدانم وقتی یک ترم اینقدر زود تمام میشود دو هفته مثل یک چشم ب هم زدن است!


برچسب‌ها: به خودم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 0:3 توسط مينا |

همین امروز عصر،راس ساعت 2 و 22 دقیقه ی عصر من فهمیدم ک اگر قرار باشه ی روزی تو زندگیم کسی رو نصیحت کنم چی بهش میگم!

میگم اگه قراره کاری رو انجام بدی،همون موقه ک باید انجامش بده،وقتش ک گذشت هرچقدرم ک کامل و خوب تمومش کنی ضررش جبران نمیشه،هیچ وقت جبران نمیشه!

پ.ن:دنیا پر از آدمهای کثیف و حال ب هم زنه،مرد و زن هم نداره

پ.پ.ن:یادم رفت چی میخاستم بگم!!!!


برچسب‌ها: بی برچسب
+ نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 21:8 توسط مينا |

بیا نترسیم از اینکه اعتراف کنیم خوشبختیم! بیا نذاریم ناراحتی ها و دل تنگی های کوچیکمون عذابمون بدن،بیا برقصیم.بیخیال سختی ها،هیچ کدومشون اونقد بزرگ نیس،هیچ کدومشون اونقد قوی نیست.ب قول دال هیچ چیز خفنی وجود نداره همه چیز میگذره و ته ش تو میمونی و خنده هایی ک نکردی. بیا خوش باشیم.الکی نه،واقا خوشحال باشیم.بیا تو آینه ب خودمون زل بزنیم و بگیم ک خوش بختیم،بیخیال دوری ها و دلتنگی ها و همه ی چیزایی ک برا رسیدن بهشون باید صبر کنیم...
برچسب‌ها: به خودم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 0:58 توسط مينا |

ی فکری همیشه توی ذهنم بوده،ی فکری ک هرچقدر سعی میکنم از خودم دورش کنم فایده ای نداره!

شاید نوشتنش همه چیزو بهتر کنه...

ب آدمای دور و برم ک نگاه میکنم،میبینم هرکدومشون تو ی چیزی خیلی خوبن،خیلی خوب!مامانم با بغلاش هرکسی رو آروم میکنه،هر غمی رو از بین میبره و هر خستگی ای رو از تن آدم بیرون میکنه،

آبجیم با دستاش جادو میکنه،هرچیزی ک بهش بدین،ی تیکه پارچه،چوب،آهن،حتا یه مشت کروموزوم هم ک بهش بدین میتونه براتون جادو کنه،یه دفعه نگا میکنین میبینین ی قاب عکس درست کرده،یا دست بند بافته،یا ی دامن دوخته،یا یک قطعه از پای کوتاه کروموزوم ورو جدا کرده و چند تا بلای دیگه م سرش آورده!

و بابام،بابای من ب طرز شگفت آوری فقط کافیه ی چیزی رو بخاد،مهم نیس ک اون چیز چقد نایاب باشه،یا چقد گرون باشه،نهایتن چند ماه بعد بابام داردش!

حتا دوستام!مثلن همین رویا!ببینین چقد فوق العاده مینویسه،ترجمه میکنه،نقد میکنه،ببینین چقد قشنگ ب همه چیز،به همه کس نگاه میکنه!ببینین چقد صادقانه ب خوبی آدما و ب معجزه ایمان داره!

حالا بریم سراغ من...هوم..میدونین؟من فکر میکنم یکی از آخرین مخلوقات خدا بودم!وقتی داشته منو درست میکرده دیده موادش داره تموم میشه واسه همینم از هرکدوم یه ذره بهم داده!حالام من اینجام!دخترک مظلومی ک تو هرچیزی یه کم استعداد داره،ولی تو هیچی اونقدرا خوب نیس!

من اینجام و (ب قول دون خوان) دارم دنبال نقطه م میگردم!


برچسب‌ها: مثل وقتی برای اولین بار نیم رخت رو میبینی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 14:16 توسط مينا |

امروز سالگرد بابابزرگه!

وقتی بهش فک میکنم میبینم حس و حالم هیچ فرقی با روزی ک رفت نداره!

حقیقت اینه ک هیچ وقت رابطه ی خاص و عمیقی باهاش نداشتم اما هنوز ک هنوزه وقتی ب این فک میکنم ک دیگه نیست یجوری میشم...انگار سرم کوبیده شده تو دیوار و گیجم هنوز...

بابابزرگ دیگه نیس...مهم نیس ک بودنش خوب بود یا بد،مهم اینه ک دیگه نیست...


برچسب‌ها: مثل آدامسی ک ساعت هاست دیگر مزه ندارد, یا همان روزمرگی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 23:57 توسط مينا